
برخی شبها، شبیه هیچ شب دیگری نیستند. نه به خاطر نور چراغها، نه به خاطر جمعیت و نه حتی به خاطر مراسمی که بهانه گردهمایی شده است، بلکه به دلیل چیزی که در فضا جریان دارد؛ چیزی نامرئی اما عمیق… شبیه خاطره. آن شب در سمنان، هوای شهر بوی خاطره میداد. بوی سالهایی که گذشتهاند اما هنوز در گوشه و کنار این شهر زندهاند. هفته صنایع دستی بود؛ هفتهای که معمولاً از هنر و دستهایی که خاک را شکل میدهند، صحبت میشود، اما این بار ماجرا تنها هنر نبود… ماجرا، انسان بود.
همه چیز از یک سفال آغاز شد. یک تکه خاک که به دست یک خانواده هنرمند سمنانی جان گرفته بود. اما این سفال، متفاوت از بقیه بود. نه برای فروش ساخته شده بود و نه برای نمایش… این یکی، برای «یادآوری» خلق شده بود. نامی بر آن حک شده بود؛ نامی که هنوز در کوچههای سمنان با احترام تکرار میشود: مرحوم دکتر ضیاالدین شریعتپناهی. سفال، آرام در میان مجلس ایستاده بود؛ بیصدا اما پرحرف. گویی میخواست چیزی بگوید… گویی میخواست بگوید: برخی آدمها آنقدر بزرگاند که حتی خاک هم آنها را فراموش نمیکند.
مجلس به آرامی شکل گرفت. بزرگان خاندان شریعتپناهی یکییکی وارد شدند. چهرههایی که هرکدام بخشی از حافظه زنده این شهر بودند. نشستند، نگاه کردند و سکوت کردند… و سپس، خاطرهها آغاز شد. خاطرهها همیشه از جایی شروع میشوند که آدمها دیگر در میان ما نیستند، اما حضورشان هنوز حس میشود. یکی گفت: «او فقط پزشک نبود…» و این جمله، مانند نخ تسبیح در تمام مجلس تکرار شد. او فقط پزشک نبود. او پناه بود. او مرهم بود. او کسی بود که درد را تنها در بدن نمیدید؛ بلکه در دل میدید. میگفتند وقتی نبض را میگرفت، گویی داستان زندگی را میخواند.
یکی از حاضران، با لبخندی که هنوز از شگفتی آن روزها باقی مانده بود، گفت: «پسرم مسموم شده بود. دکتر فقط دستش را گرفت، کمی مکث کرد و گفت: جگر گاو خوردهای… و ما ماندیم که این را از کجا فهمید.» خاطره، ساده بود… اما چیزی در آن بود که علم بهتنهایی نمیتوانست توضیح دهد. دخترش، خانم دکتر شیوا شریعتپناهی، آرام نشسته بود. نگاهش میان جمع میچرخید؛ گویی هر چهره بخشی از پدرش را برایش زنده میکرد. وقتی حرف زد، صدایش نه تنها یک روایت، بلکه یک دلتنگی بود: «برای من، همه زندگیاش خاطره است… من هیچوقت از او اخم ندیدم…» مکث کرد. گاهی مکثها، بلندتر از جملهها سخن میگویند. «او فقط پزشک نبود… معلم اخلاق بود…» و سپس، گویی زمان برای لحظهای ایستاده باشد: «جایش خیلی خالی است…» اما آن شب، برای بسیاری، این «جای خالی» کمی پر شده بود.
از مردی گفتند که ویزیت نمیگرفت. از مردی که برای بیمار، تنها نسخه نمینوشت؛ بلکه پول دارو را هم میداد. از مردی که حتی به فکر کرایه راه بازگشت بیماران روستایی بود. از مردی که در میان مردم زندگی میکرد، نه بالاتر از آنها. یکی دیگر از حاضران، آهی کشید و گفت: «کاش آدمها را وقتی هستند، ببینیم…» و این «کاش»، در دل همه نشست. در میان حرفها، ناگهان یک شعر محلی خوانده شد. شعری که ساده بود، اما گویی از دل همین شب بیرون آمده بود: به جای گل فردا، امروز یادی کن… به جای اشک فردا، امروز لبخندی… فضا، دیگر تنها یک مراسم نبود. شبیه یک اعتراف جمعی شده بود؛ اعتراف به اینکه گاهی دیر میفهمیم چه کسانی را داشتهایم.
در گوشهای، سفال هنوز همانطور ایستاده بود. اما حالا، دیگر تنها یک اثر هنری نبود. شبیه یک شاهد بود… شاهدی خاموش از یک زندگی پرمعنا. شاید هنر همین است؛ اینکه بتوانی از خاک، چیزی بسازی که از زمان عبور کند. آن شب، سمنان تنها یک پزشک را به یاد نیاورد. سمنان، خودش را به یاد آورد. روزهایی را که مهربانی، سادهتر بود… روزهایی که انسان بودن، سخت نبود. و اکنون، در پایان آن شب، یک سؤال در ذهن میماند: آیا میشود مانند او بود؟ نه یک پزشک بزرگ… بلکه یک انسان بزرگ؟ شاید پاسخ، در همان سفال باشد؛ در همان خاکی که با دستهای مهربان شکل گرفت. شاید کافی است… کمی بیشتر «انسان» باشیم. و آن شب به پایان رسید… اما برخی شبها، هیچوقت تمام نمیشوند.



