
🔹هیچ توفیقی بالاتر از مشارکت در پروژهای درباره فردی که بخش عمدهای از تفکر من را در دوران نوجوانی شکل داد، وجود ندارد. شریعتی در بیان شخصیت ابوذر، الگویی از شجاعت، آزاداندیشی مسئولانه و دفاع از مستضعفان را ارائه میدهد و در تحلیل چهار زندان انسان، «خویشتن» را به عنوان دشوارترین زندان معرفی میکند که رهایی از آن، به معنای هجرت از انسان بودن به مقام انسانیت است.
🔹درخواست مشارکت در این گزارش ناگهان مرا به سالهای نوجوانیام برد که پس از پایان دبیرستان با اشتیاق به خانه برمیگشتم تا کتابهای شریعتی را کلمه به کلمه و سطر به سطر مطالعه کنم. دسترسی به آثار او در اهواز آسان نبود و گاهی سفر به تهران تنها راه برای تهیه سایر تألیفات بود.
🔹نمیدانم پس از آمدن به لندن چه بر سر آن کتابها آمد، اما تصویر قفسه اتاقم در اهواز، با ردیفی از جلدهای سیاهرنگ آثار شریعتی، پس از بیش از دو دهه هنوز در ذهنم زنده است. آخرین اثری که با خود به همراه آوردم، مجموعهای تصویری از زندگی او بود. ابهامهای مرگ او برای ذهن نوجوان من قابل درک نبود و در آن زمان با خود عهد کردم که روزی سرگذشت روزهای پایانی زندگیاش در انگلیس را پیگیری کنم.
🔹در سال ۲۰۰۵، دکتر عبدالکریم سروش به مناسبت سالروز درگذشت شریعتی به کانون توحید لندن آمد؛ همان مکانی که پیکر شریعتی پیش از انتقال به سوریه برای غسل و برگزاری مراسم وداع به آنجا منتقل شده بود. او از سفر به ساوتهمپتون، دیدن پیکر شریعتی در سردخانه بیمارستان و انتقال آن به ساختمان فعلی کانون توحید روایت کرد.
🔹کانون توحید سالها محل گردهمایی ایرانیان، دانشجویان و برگزاری برنامههای مذهبی و فرهنگی بوده، اما فعالیتهای آن در سالهای اخیر به دلیل فشارها و حواشی سیاسی متوقف شده است.
🔹حالا پس از نزدیک به دو دهه، درخواست مرکز چندرسانهای دوباره آن عهد قدیمی را به یادم آورد. زمان بسیار کوتاه بود. ساختمان بسته بود و تنها ۲۴ ساعت برای تهیه تصاویر فرصت داشتم. با وجود محدودیتها، صدایی در درونم میگفت که باید هرچند اندک، در این گزارش سهمی داشته باشم.
🔹سرانجام با پیگیریها و هماهنگیهای دشوار، امکان ورود به ساختمان فراهم شد. تنها ۱۰ دقیقه برای تصویربرداری فرصت داشتم. بیدرنگ خود را به کانون رساندم؛ جایی سرشار از خاطرات مراسمها، بزرگداشتها و گردهماییهای سالهای دور.
🔹اما این بار نه ساختمان همان کانون پرجنبوجوش گذشته بود و نه من آن جوان بیستوچندساله. سکوت بر راهروها و سالنها سایه افکنده بود و هر گوشه، روایتی خاموش از روزگاری دور داشت. تلاش کردم ساختمان را از نگاه مخاطبی ثبت کنم که برای نخستین بار با آخرین ایستگاه پیکر شریعتی در انگلیس روبهرو میشود؛ جایی که جسم او برای آخرین وداع آرام گرفت، اما اندیشهاش راهی تاریخی بیپایان شد.
🔹هر قاب برایم فراتر از یک تصویر خبری بود. گویی قطعهای از حافظه تاریخی را ثبت میکردم و همزمان بخشی از گذشته خود را از زیر غبار سالها بیرون میکشیدم.
🔹دیدن گزارش نهایی، احساس بازگشت به موضوعی را در من زنده کرد که بیش از دو دهه زیر فشار کار و زندگی روزمره پنهان مانده بود. این مشارکت برایم تنها یک مأموریت حرفهای نبود، بلکه ادای دینی کوچک و تلنگری برای وفای به عهدی قدیمی بود.
🔹شریعتی به من آموخت که بزرگترین زندان، گاه نه دیوارهای سنگی، بلکه خویشتنی است که در روزمرگی، عادت و فراموشی گرفتار شده است. مشارکت در این گزارش، هرچند کوتاه، مرا از زندان روزمرگی بیرون آورد و دوباره با بخشی از وجودم پیوند داد که سالها پیش، در اتاقی کوچک در اهواز و میان ردیفی از کتابهای سیاهرنگ، با واژههای شریعتی شکل گرفته بود.



